روز برفي
روزي كه برف خيلي اومد و اينجا نشست تقريبا ساعت 2 بعدظهر بود كه ماماني در حال درس خوندن بود پسملي هم لالا بود يهو پا شد و بهانه گرفت كه بريم بيرون از پنجره نگاه كنيم واي ديديم يه عالمه برفاي درشت و سنگين داره ميباره از خوشحالي اميرمحمد بال در آورد دست زد به برفا باباش كه از سر كار اومد رفتيم تو زمين پشت خونه ...









