امیرمحمدامیرمحمد، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 25 روز سن داره

▒▒ پسر طلا : امیرمحمد مامان ▒▒

كاراي رو اعصاب آقا كوشولوي ما

هي ميره تيوي رو خاموش ميكنه صحنه حساسم اينكارو ميكنه  جززززززززززززززززززززززززززززززززززم ميگيره ولي بعضي اوقاتم بچه خوبي ميشه  ميشينه با ماماني تماشا ميكنه  همچين جذبم ميشه  ميره تو برش تو خيابونم ازينا ديده  جيغ زده  واسش خريدم  شروع شد ديگه  گريه و زاري براي اسباب بازي  خدا به داد برسد  حموم كه متنفر شده و تو حموم فقط جيغ ميكشه و گريه ميكنه و ميلرزه  بيرون كه مياد اينگار از زندان آزاد شده  نيگا: بعله منو نشناختيد ؟؟ ...
13 اسفند 1391

قبولي ماماني

بالاخره ماماني بعد 2 ترم مرخصي كه بخاطر گل پسري گرفته بود رفت دانشگاه  كه بسلامتي قبول شد باد معدل نسبتا خوبي اينم كيكي كه بابايي به افتخار ماماني خريد    وترم جديد و شروع كرد  راستي شما امير گاز انبر رو ميشناسيد ؟؟؟ ماه پيش من و پسر خوبم حوصلمون حسابي سر رفته بود  يه دو روزي كه بر حسب اتفاقم هوا سرد و ابري بود رفتيم به گردش  ولي كار دستمون داد و امير بدجوري مريض شد  اينجا به گربه هه گير داده ولي خداروشكر مث بچگيا نيست كه از روروئك بدش بياد  خوشش مياد الان ها  درضمن عاشق اينم هست كه هي پنك...
13 اسفند 1391

كارهاي جديد اميرمحمد

اولا اميرمحمد رقص بلد بود منتاها اينجوري شو ديگه خودش از كجا ياد گرفته من نميدونم  1-دست ميزنه  2-با دستاش ني ناي نا ناي ميكنه  3-با انگشتاش رپ انگار ميخونه  4- بريك ميزنه يكم اداي هليكوپتري 4 دست و پا ميشه يه لنگشو ميده رو هوا فيلمش هست منتاها عكسش نيست    بعله پس چي ..!!‌باباش اينقد ذوق ميكنه ...@@ اينم اتاقم  كه سر صبح رفتم سر وقتش ببينم چه خبر هست حالا بفرما منزل دادا:   چايي شيريني در خدمت باشيم ؟؟ البته مامانم داره درست ميكنه ها من هيچكاره ام      ...
16 بهمن 1391

اندر احوالات در بدو 14 ماهگي

حوصله ندارد    سبزك شده است همه چي سبزه  خدايا  باباش اين پيرمرد و لوس ميكنه انگار نوزاده چقدم خوشش مياد ناقلا و اينم امير محمد كه محو تيوي شده اگه گفتين چي نگاه ميكنه ؟؟ اشتباه كردين اين دفعه آهنگ نيست  ماماني براش پكيج صد آفرين تهيه كرده  تا آقا كوچولوي ما از بچه هاي ديگه خيلي جلو باشه  اول حرف زدن  بعدش ياد گرفتن  بعدش خوندن رو ياد بگيره    غرق بازيه و هر چي وسيله داره ميريزه وسط راستي يه عكسم با رب دوشانش  و البته ديگه از عشق خموم رد شده و در خد تيم ملي ...
16 بهمن 1391

اتفاقات جديد

اول اينكه آشغالاي اتاق اميرمحمد جمع شد و قراره اتاقش برپا بشه و كارتون تيوي بابابزرگ (‌مادريم )‌شده خونه من و اينكه ماماني گوشي اكسپريا جي خريده و ازين به به بعد عكسامون با كيفيت ميشه ...
3 بهمن 1391