امیرمحمدامیرمحمد، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 25 روز سن داره

▒▒ پسر طلا : امیرمحمد مامان ▒▒

اتفاق بد

بعد از برگشت از گنبد متوجه شدیم که پدربزرگم حالش خوب نیست و رفتیم به دیدنش و بعد از برگشت امیرمحمد سرمای سختی خورد و به مامانیش داد  روز یکشنبه صبح خبردار شدم پدربزرگ عزیزم دار فانی رو وداع گفت  رفتی و دلم برای خنده هایت تنگه  اشک تو چشامه  قلم گریه کنننننننننننننن پدربزرگ پدری مامانی  و جد امیرمحمد  امیرمحمد در 16 روزگی با جدش در 4 ماهگی وقتی بابام از مکه اومده بود  چه زود گذشت  رفتی و سومت هم گدشت  غم رفتنت مارو سوزوند  ...
7 آذر 1392

دیگه گرما تموم شد ...!!!

سلام با کلی تاخیر برگشتیم  پسر خشن    هر ماه جایزه امیرمحمد یه کیک تولده حالا یا تولد باشه یا نباشه  کیکرو داره        کیف میکنه برا خودش  بخور و بخواب  بچگی چقد خوبه              گشت و گزاااار   لم دادن  ...
7 آذر 1392

شروع فصل پاییز مبارک

خداحافظ بسسسسسس- بستنیییییییییی- بس بده - مامااااااااااااااااااااااااا بسسسسسسس- مامانیییی                 آخرین جمعه شهریورررررررر و گردش امیرمحمد تو اسکله علت تکیه دادن و مجکم نشستنش  اون دستگاه بستنی که وقتی صدا میداد امیرمحمد دوست داشت بره توی پشتی دیگه از بس خودشو فشار میداد دسسسسسسسست دستتتتتتتت دستتتتتتتتت منظور < ولم کنننننن عشق بالشششششششششششت کاش ما هم مث بچه ها دلمون فقط از ندیدن بیرون از خونه بگیره و بریم پای پنجره بیرونو تماشا کنیم  ...
7 مهر 1392

دیگه کامل حرف میزنه

    خداروشکر توی 21 lماهگی جمله میگه و حرف میزنه هر کاری که ما میکنیم و تکرار و هر چی میگیم میگه      کلمات و جملات :‌ مامان آب بده  مامان نون بده  عذا بده  بریم بیرون  مامان منهنه  بابا عیزا  مادربزرگش : می می  بابابزرگش : باباعاجی دایی - عمه - عمو آداس بده  ماسین دعوا میکنه میگه عههههههههههههههههه دسشوییییی پیپی  دیگه از کمکاش که هر چی بگم کمه  تیوی روشن خاموش کردن پنکه کولر بستن درها جمع کردن بالش ملافه لباس اضافه آشغال اضافه با امیر آقاس سفره پهن کردن جمع کردن  ...
21 شهريور 1392